عين . عشق را
برايت عادت آزار
در اين
آشفته بازار
از
براي عاشقي بيمار
كه دل خستگي ها
فرار از
بد بياري ها
بي قراري ها
نمي داني كه با آن روح رم كرده
پناهت چيست ؟
يا
بهتر بگويم كيست ؟
واما شين . عشق را
شرّي.آن شرر هرگز
شكوهي . هرگز وهرگز
شرمي . حيايي باز هم
هرگز
هان . شهدي به كامي تلخ
براي شكستي فاحش از صعلوكي آواره
نمي داني كجا بگريزي از ظلمت
از
ناكامي ومحنت
از حسرت . از غربت
ودامي سخت ومحكم
پيچ در پيچ وگردا گرد
تمام آرزوهايت
شاديهاي پريده از جانت
نمي داني كجا هستي
كجا باشي
كجا لنگر كني
در اين درياي طوفاني
وقاف عشق را
قرباني اش كردي
به راه لحظه اي فاني
هوس انگيز شيطاني
وجالب تر ازآن
هرگز نمي داني
كه عشق واهي يعني چه ؟
تير ماه 87
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:53  توسط حبيب جميل زاده
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:51  توسط حبيب جميل زاده
|
كتاب لذت جنون منتشر شد
عارفانه ها . عاشقانه ها . ترانه ها
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:1  توسط حبيب جميل زاده
|
يا ربّ . نظري به حال بيمارم كن
وز لطف
خودت محرم اسرارم كن
عشـق من ديوانه اگر فاش شـود
صـد واويلا . تـو آبـرودارم كن
يا ربّ
يا ربّ . دل من برد نگارم چه كنم
از جور
رقيـب در شـرارم چه كنم
مجنون
شدم و چه حال دارم اكنون
از درد فـراق . بـي قـرارم چه كنم
ديماه 86
تعبير رؤيا
من در خواب ديدم
كه آن دلستان
چه راحت وآرام
دست تورا گرفت وبرد
وتو بي بهانه
بدون خجالت از دلت
رفتي به راه بي نشانه
اي كاش كه از آن خواب
بيدار نمي شدم هرگز
تا هيچگاه تعبير رؤيايم را نمي ديدم
ديماه 86
به دخترم
تقديم به :
دخترانم كه عزيزتر از جانم هستند
اي دخترم
اي نازنين . اي اخترم
تو. اي گل زيباي من
شبنم دلرباي من
اي دخترم . تو مادرم . تو خواهرم
اي همه ي وجود من
اي رحمت خداي من
اي صداي دلنواز زندگي
تو بمان به پاكي برف
به نازك طبعي باران در دشت
مي بالم به تو . اي دخترم
دستت را مي بوسم
تو دختر ومن پدرم
ولي تويي تاج سر
ديماه 86
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:38  توسط حبيب جميل زاده
|
غـروب پــارك ملــّت
تو خاطـره مـي مونه
مـ ـرغـابـي دريـاچـه
ايــن آوازو
مـي خونه
آي ادمــا آي ادمــا
اي ســنگدلاي بي وفا
اين رسم عاشقـيتون ؟
چه شــد مهـر دلاتون
اين عاشــقو ببينـين
تـك و تنـها و غمـگين
عشقش به او جـفا كرد
تـو جـون او بـلا كـرد
هر روز ميـآد كه شايد
اون بـي وفـا
بـيآيــد
به اون بگه چـه
كردم
ديـوانـه وار
بگــردم
يه طوري تو بريـدي
انگـار مــنو نـديــدي
ولـي بـدون زمـونـه
مـثل فـلك گــردونـه
آنچه تو كـردي
اي يار
با تو ميشه به صد بار
اين قصــه مـانـدگاره
هـــنوز ادامــه
داره
آذر
86
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:42  توسط حبيب جميل زاده
|
هر چه بگم از
عشــق تو دسـت بكشم
دلـم هـواش براي تو بيشـتر مـيشه
هـرچـه طبـيبم
واسـه من دوا مـيده
غمـو جـنون مـن
برات بيشـتر ميشه
هــر مرهمـي زدم بـه
زخــم دل مـن
خوب كه نشد درداي اون بيشتر ميشه
هـرچه مـي خوام بار ديگه خنده كنم
گريه ي من تو
لحظه ها بيشتر ميشه
مـونـدم كـه از تـو بگـذرم يا نگذرم
حـسرت وآه وسوز من بيشتر مـيشه
آذر 86
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:40  توسط حبيب جميل زاده
|
اين روزا دلم گرفته
پرغمو چشاي خسته
واسه من خيلي عذابه
ياد روزاي گذشته
يادته تو كوچه دو (2)
بانتظارت مي نشستم
توي شبهاي زمستون
تو هواي سرد بيرون
زير برفا زير بارون
توي سرما يخ مي بستم
اما بي تو بر نگشتم
اون روزا رنگين كمان بود
دل ما قد جهان بود
اما حالا كه تو رفتي
اون قرارو تو شكستي
موندمو دلي پر از غم
من به عشقت زنده هستم
19/7/86
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 6:39  توسط حبيب جميل زاده
|
قرارم
وعده گاهم
انتظار بي شمارم
بادلي خسته
درآن كوچه ي آشنا
پر از خاطرات تلخ وشيرين
هراز گاهي درختان
در نگاهم به آسمان
لبخند مي زدند
ومن بي تاب بي تابم
بي صبرانه مي نشستم
نگران ونا آرام
گاهي پر اميد
چراكه مي آيد
روزهاي سختي بود
فصل ها
سالها
انتظار جزئي از زندگي ام
شاديم
بيماريم
وحتي پرستشم شد
واو با لبخند مي آمد
چرا كه دير مي آمد
ومن لحظه اي
در چشمانش غرق مي شدم
مست مي شدم
وهمه ي پريشاني ام را
فراموش مي كردم
سلامش دنيايي از عشق بود
نگاهش عطر گلها بود
اي كاش نقّاش بودم
تا تصوير آمدنش را
زيباترين لوح دنيا مي كردم
اي كاش شاعر بودم
تا جاودانه ترين سرود عشق را
بنام او مي ساختم
ولي در آن روز تاريخي ام
زيباترين نيآمدنش را
هديه ام كرد
تا روزي صد بار با عشق او
خاطرات او
بميرم وزنده شوم
ومن خداي عشق شدم
14/7/86
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:52  توسط حبيب جميل زاده
|
بخوانيد سرگذشتم را
دنياي شگفتي بود
رنگارنگ
شقايقها در آن دلتنگ
قلب آدما چون سنگ
نفرت بي تأمّل
مي زند طبل عزاي جنگ
تا ريزدبه شمشير غضب
خون عشق را بي رحم
در فصل سرد بي وفائيها
ومن در لابلاي برگ اين تاريخ مي غلطم
شگفتيها به چشم خويشتن ديدم
گفته هاي بي مهران
هزاران بار از آن سخت تر
گفته هاي ساكت وخاموش مظلومان
به گوش دل بشنفتم
راه راست پيمودم
ولي كج راهه هم رفتم
خوش كامي وبد كامي
خوشحالي وبد حالي
لذّتهاي شيرين از جهان بردم
گناه ومعصيت تا حدّ جان كردم
ولي افسوس وحسرت بر زبان
جاري نمي سازم نخواهم ساخت
دلتنگي در اين دنيا
غربت
آشفته احوالي
هميشه در كنارم بود
از خوشي ها
خنده ها
شادي
گاهي هم نصيب وبهره مي بردم
جوانمردي مرامم بود وخواهد بود
از خون نياكانم
در ريشه و در ذات و در اركانم
با مردان به راه ورسم عياران
وفا كردم
ولي در پيچ وتاب زندگي
نامردي
نمك نشناسي
پيمان شكني
از لاف زنان ديدم
ولي هرگز به نامردان حتّي
لحظه اي در فكر نامردي نيفتادم
خدايم عاشق من بود
از من مهربان تر بود
به من نزديكتر مي شد
ومن آن دور مي رفتم
شك ويقين
تا تاروپود عقل من مي تاخت
ودر جانم توهّم ها پيديد آورد
خداي بد تر از كابوس را در روح خود كشتم
به دور انداختم او را
وراحت بي خدا ماندم
تا روزي كه من تنها
به دور از آن توهّم ها
در خلوت دل بودم
خداي عاشقان با دسته گل در قلب من در زد
وبي آنكه خودم خواهم
ناخوانده بساطي در دلم انداخت
ترسيدم
مبادا بزند شك ويقينم را
ديدم بي كلك تنها
در كارش فريبي نيست
عاشق بود
بذر عشق با خود داشت
با نرمي به دل مي كاشت
بذري در دلم انداخت
عطر عشق درآن بود
رنگ عشق هم آن داشت
زآب عشق آبش داد
زنور عشق بر آن تاباند
زيبايي برآن افزود
وهمچون پير عطاران دوره گرد
دوا مي داد
دوايش عشق وعشقش بود
عزيزانم
به گوش وهوش خود
از من بگيريد اين سخن ها را
اندرز نيستند هرگز
بشتابيد
تا دستگيره اي يابيد
در اين بازار عمر بي ثمر
نشاني پر گهرسازيد
عزيز النفس اگر باشيد
به رنگ عشق خواهيد شد
سعادت تا به درگاه شما آيد
قيل وقال اين وآن
همه بي رنگ خواهد شد
بشتابيد
كه دنيا جاي غفلت نيست
بشكافيد
فرق ديو جهل را
با سبدي از نور
به پاشيد
آب سرد دريا را
به خشم جان
بيآراميد
به هنگام
آشفتگي و نعره ي طوفان
بتازيد
بر فراز ابرها
با اسب نجيب مهر
به چنگ آريد
ستاره ي دور رهايي را
نهراسيد
از قدرت پوشالي دشمن ها
وحتي سنگدلان سست انديشه
بكاريد
فضاي زندگي پر گل
بگذاريد
آوازي بخواند در فضاء بلبل
شكوه جان به اميد است
به خشكانيد
درخت يأس را در خود
هر آن كس پر اميد وآرزو باشد
خوشبختي به دست آرد
اي جانان من
نپيمائيد
ره دل را كه پيمودم
راه عقل من پوئيد
تاريخ من
تاريخ خزان برگ گلها بود
تاريخي پر از آشفتگي ها بود
روزي كه به تنهايي
از بين شما بار سفر بندم
نسازيد
مژگان را تر
كزآن بهتر
بنويسيد در دفتر
شعاري نو
شعوري نو تر از ديروز
3/7/86
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 7:16  توسط حبيب جميل زاده
|
تقديم به :
همسر بي رياء . ساده ونازنينم
مرا ببخش
اي زيباي من
از چشمانت خجالت مي كشم
مرا در آتش آهت نسوزان
بي هر گونه دفاعي
تسليمم
چون حق با توست
ولي يادت باشد
اي نگار من
در دادگاهي ام
بهترين تخفيف
در مجازاتم
دلت را
احساس مهربانانه ات را
گذشت وايثارت را
فداكاري زنانه ات را
ومهر مادريت را
به قضاوتم بنشينند
وهيچگاه
عقلت را
در اين دعواي عشق من
مده فرصت فرصت حكمي را
كه من محكوم تاريخم
اي زيباي من
اعتراف مي كنم
كه اسرارم
دل سپردنم
عشقم
جنونم را
به قبر نخواهم برد
وحتي ناگفته ها را
به تو خواهم گفت
آري
تا در گور خود آسوده به خوابم
آيا ميل داري بيشتر بشنوي ؟
دفتري بيآور
تا برايت بنويسم
اما نگران روح پاكت هستم
آيا مرا مي بخشي ؟
نمي دانم
وه . چه سرگذشت سياهي
تعجب نكن
اين تنها قطره اي از درياست
اما همه را مي گويم
و مي گويم
وباز مي گويم
دلت را
چون دريا كن
دريايي آرام
تا طوفاني بپا نخيزد
وفرمان عشق نلغزد
حكيمانه
صبورانه
بشنو
اي زيباي من
اعتراف مي كنم
سالهاست كه در پي دلداران
سيه چشمان
مه رويان
زيبا آهوان بودم
جسمم در كنار تو
وقلبم جاي ديگر بود
عاشق پيشگي را
از زمان دور
در جان وروانم بود
به من آموختند كه عشق
كار آن قد رعنا
ونفرت كار اهريمن
دويدم در پي معشوق
تا كامي از او گيرم
انتظار
قرار
وهر چند گاه معشوقي
مكاني
زماني
پيماني
وليكن همچو رؤيا
مي پرد هنگام بيداري
وهر دم بي قراري
مي ستاند عقل وهوشت را
چه بسا تا صبحدم
بي تاب مي ماندي
ومن در افسانه وافسون
تا جان غوطه ور بودم
هنوز آسمان آبي است
چراهاي تو را هر چند
هر مورد
جوابي از سر اخلاص خواهم داد
مي دانم در اين آشفته بازار
خيانت ها
گسستن ها
جفا ها
بي وفايي ها
در اين دنياي وا نفسا
مرا تنها
در اين غربت
به دست گرد باد روزگار تلخ
رهايم نمي كني هرگز
بگذار بخشش را
از دستانت بستانم
تا سرم را
بالا بگيرم تا ابر
در اين فرصت باقي مانده از عمرم
خندان بروم تا قبر
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:5  توسط حبيب جميل زاده
|