نمی دانم چرا یارب
دلم افسرده است امروز ؟
خیال آشفته ام امروز ؟
اشکم زود می آید
همچون قطره ها از ابر می بارد
دلم تنگ است
واحساس درونم را
مرا از خویشتن بیگانه می سازد
چقدر دور وبرم انسان می بینم
ولی تنهای تنهایم
دنیا را گهی بی رنگ می بینم
روز و روزگار سرد را
تاریک می بینم
نمی دانم چرا یا رب
خنده بر لبم هرگز نمی آید ؟
شادی را نمی فهمم
معنی واژگان را
از غم واندوه در ذهن وخیالم نیست
زیبای زمانی خوب من
تشخیص می دادم
ولی اکنون چشمم
خسته از دیدن
فکرم ندارد نای فهمیدن
قلبم سرد از هر گونه
مهر وعشق ورزیدن
نمی دانم کجا تا کی
غوطه ور در این احوال خواهم بود
تلخی وشیرینی دنیا
در کامم
در مرداب روحم
همچون افسانه می ماند
نمی دانم چرا یا رب
راه از بیراه گم کردم
چرا یا رب ؟ پارک ملت 28/7/88
دلم فسرده سخت
افسوس که دستم به عالم برزخ نمی رسد
زخاکی ام بشنو
با تو سخنی دراز دارم
تو رفتی وگمانت که درد عشق
آن بلای خانمانسوز
دیگر به سراغ کسی نمی رود
آن عذاب را کسی نمی کشد
تو رفتی ودر حسرت آن بودی
که در زمین وزمان
اشکی
از دید گان خلق
ببینی راحت روان شود
تو رفتی وسوز دلت
کسی نبود
که با آب فهم زبانه بشکند
ترسیدی از درک توده ها
که مبادا از غمت دو دل شوند
جرعه جرعه کشیدی شوکران فنا
در راه ثریای بی وفا
اما گمان کردی که در این راه پر خطر
یگانه عشق عالم بشر شوی
اما منم همدرد تو
رنجی فزونتر دیده ام
درد ی به جان کشیده ام
زعشق بی وفای دیگری
تو رفتی وعشق سبزت روئید
در کالبد روزگار تلخ
اما وا حسرتاه
عشق بنفش مرا
هیچ جنبده ای بر نتافت
ملعون کون ومکان شدم
بشنو ای همدرد وهم ناله های من
قصه ی بی رنگ عشق کذایی ام
بعد از تو
شدم آواره ی معشوق
بسان عشق عذرایی
همچون مست رویایی
جهیدم در نفس های اهورایی
گسستم از تمناهای فردایی
ولی می دانی کز ظلم جفاپیشه
چه دامی سر نوشتم بود ؟
چه افکاری کنارم بود ؟
همانگونه که با رنج وعذابت بود . من بودم
روزی از قضا معشوقه ات برگشت
که جان قربانی اش کردی
ولی افسوس
بعداز مرگ سهراب
وبی رمق از پای افتادن
چه سود از نوش دارویش
تو گفتی آمدی اما
به صد معنا نشان دادی
که غیرت تا نباشدهمدم عاشق
معنایی برای عشق هم هرگز نخواهد ماند
بنازم عزّت نفست
ای عنقای با همّت
ای سیمرغ در آفاق جان سرور
می مانی برایم تا ابد رهبر
ح_ جمیل زاده پارک ملت 9/7/88
نمی دانم گناهم چیست
چشم خلق از من روی گردان است
مرا در دل چه پندارند
در بطن ضمیر خویش
چه آفت دانه ای در سنگ می کارند
دلها سخت بیمار است
گناهم چیست ؟
خداشانرا به تیغ و ضربه ی شمشیر من کشتم ؟
پیامبرشان میان آتشین چنگال سوزاندم
معبدشان به ویرانی کشانیدم
مذهب پر افسانه هاشانرا عوض کردم
گناهم چیست ؟
یکی ناگه زبان بگشود وگفت ای ابله گستاخ
نمی دانی گناهت چیست ؟
گناهت زآنچه بشمردی
هزاران بار بدتر
بزرگتر در جهان اول وآخر
نمایانتر زکفر وشرک هر کافر
شکستی حرمت پاکترین باور
تودر دل عشق ورزیدی به یک دختر
باز هم گویی گناهم چیست ؟
داروغه بفهمد جرم تو این است ؟
می دانی چه حکمی بر تو خواهد راند ؟
ترسیدم ولرزیدم
ولی جرات به خود دادم
که در راه دلم
در راه آن معشوق
ناقابل سرم
هدیه برم بر دار
پارک ملت 16/6/88
در شب زفاف تو
دلم را حجله ای روشن
ده انگشت خود را
دور تا دورش
فروزان شمع می سازم
دوچشمم
در کف دستم نهاده
همچو دُر غلطان
برایت حروه می سازم
تو بنشین بر فراز هودج ذهنم
تماشا کن
آسمان صاف تا چینم برایت
ستاره های مست شب بی تاب
تا زآنها مرصّع تاجی نور افشان
درخشان رنگ می سازم
زعطر آگین گلستان جهان
زیباترین گلهای تمام سال
قلبم را چه گلدانی بلورین
برایت من
سبد آذین می سازم
جانا جان من را
رخش پیما ساز بر فراز ابرها
تا که چشمان قشنگت
همه زیبایی عالم را ببیند
برو خوش باش
برایت من
خوشی را از ذره ی باقی مانده از جانم
از کل وجودم آرزومندم
هر عاشق خوشبختی عشقش را
نخست هرچیز می داند
منم عاشق
به آن نان ونمک کزدست هم خوردیم
برو در زندگی آسوده خاطر باش
منم از آن نشاط وشادی قلبت
خوش وآسوده می گردم
منم در آن شب دیبا
ترانه ی رقص پای می سازم 31/4/88
چه بگم از عشـق مـن بی خـبری
بی جهت از عاشقان دل می بری
اسم تو در قلب من نقشی گرفت
گمان کـردم از همه عاشـق تری
راه آن جستم که از رنج وعذاب
تا رســیدم بسـرابـی دیگــری
کی رهایابم من از عشق وجنون
خوب می دانی که زجانم دلبری
من نه هوشیارم نه آسوده خیال
مست عشقت اما تو خیره سری
گفتـمت روزی اگـر آیـی بهـوش
بازخواهی دیدکه چشمم بر دری
نیمه جان افتاده بـی روح و رمق
انتظـــارم کـه بگـیرم شـــرری
من حبیب وتویی افسانه ی عشق
آرزو دارم بخــوابــم ســحری
4/3/88 - پارک ملت- جمیل زاده
دگر از نو
نمی خواهم
سرود عشق بسرایم
بدور انداختم
وهم وخیالم را
غلط پرورده ام
محبوب را در دل
منم اورا
به از زیباترین زیبا
بسان آن فرشتگان پاک
در ذهنم
در قلبم
در روحم
درکل وجودم
تصویری چنان محکم بنا کردم
که عشقم کور کورم کرد
ذات آدمی را کس نمی بیند
منم از سادگی ره به غلط رفتم
وفا تا حد جان کردم
ولی افسوس
که فصل بی وفایی داغ بازار است
وچندی داغ خواهد بود
هرکس هرچه او کارد
درویش می کند روزی
ولی از عشق خود گویم
عشق من محبت بود
عرفان الهی بود
الهامی چو وحی از آسمان
وترک دنیا بود
چنان آشفتگی
زآن شیفتگی در جانم پدید آمد
کگر من جای آن محبوب می بودم
وآنگونه برایم اشک کس ریزد
برایش جان خود آسان می بخشم
تا مبادا در نثار عشق
از من لحظه ای آن یار پیش افتد
می مردم برایش قبل از اینکه حرف نامردان
به گوش آید
ومی گویم چه بنویسند یاران بر سر قبرم
تا با ننگ خیانت
روزگارم را پایانش نخواهد بود
ولی معشوق نابخرد
مثالی از برای شعرهایم شد
واژگان پر تناقض
در شعر من جمع شد
برای دوریش من اشک می بارم
برای مردنم او سخت می خندید
برای دیدنش من شاد می گشتم
برای شادیم او غمها می دید
برای حسرتش روحم به تنگ آید
برای غربتم حس طرب می یافت
برای خوشبختی اش دست به دعا بردم
برای بدبختی ام نفرینها می کرد
به دل گفتم چه رازی در پی این عشق می جویی
آیا دیگری در عمر خود دیدی
آیا قصه ای در کل این دنیا
شنیدی یا کتابی مثل من خواندی
دلم گفت :
صبری همچون زهر باید
تا ببینی عاقبت آن عشق یا نفرت
کدام پیروز خواهد شد
17/1/88
تلگراف
از : دادگاه .........
به : .........
موضوع : خيانت به عشق / خيانت به آيين همسردارِی/عاشق آزاری
در رابطه با موضوع اول : قوانين عرف نکوهش خائن
و ملامت او تاحدتحقير وطرد از جمع
اما موضوع دوم : خيانت به آيين همسرداری : طبق قوانين جزايي
انفصال از همسروخائن به اشد مجازات محکوم می گردد
ولی موضوع سوم : عاشق محکوم است چون عاشق آزار زودتر
شکايت کرده ودوست ندارد کسي عاشق او شود
دادگاه :تفهيم اتهام
1- چرا عاشق شدی ؟2- چرا در راه عشقت گريه کردی ؟
3-چرا برای محبوب شعر سرودی 4- چرا بيداری کشيدی ؟
4- چرا آوارگی کشيدی ؟ 5- چرا در راه معشوق دنيا وآخرتت را
( استغفرالله) ترک کردی ؟ 6- چرا عقلت را از دست دادی ؟
7-چرا از عمل خويش توبه نمی کنی ؟ 8- چرا اين همه عمر خود
را روزها ماهها سالها تلف کردی 9- چرا به وضع طبيعی خود
بر نمی گردی 10-چرا از جنون خود لذت می بری؟
چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ...............................
جوا ب : عاشق
من محکومم
دادگاه : آخرين دفاع
عاشق : هيچ گونه دفاعی از خود ندارم
دادگاه : معشوق را بياوريد
دادگاه : چه حکمی عليه عاشق تورا راضی می کند
معشوق: اورا به صلابه بکشيد او را قطعه قطعه کنيد
در آتش بيندازيد و خاکستر اورا در اقيانوس بريزید
دادگاه : جلاد
دادگاه : حکم را به اجرا دربياوريد
وجلاد حکم را به اجرا در آورد درحالی که عاشق
تا دم آخر از عشق خود دست نکشيد
قسم به قطره قطره ي اشكم
كه جاري شد زچشمانم
برايت من
شب وروزم نمي فهمم
نمي دانم
كجا بودم كجا هستم
بهاي اين همه اشكم
كه مي ارزد به دنيايي
چه با سوز وگدازي من
گويي از كجا واز كه من گيرم
بياد تو
چه افكاري بنا كردم
تورا در ذهن خود ليلي
ومن بيچاره مجنونم
آيا لحظه اي خودرا
در عالم رؤياها
توانايي حتي لحظه اي كوتاه
از آن همه دل دردم
اندوهم
از شوقم
تنهايي وهجرانم
در آن احساس اندر ذهن خود
لبريز از نامهربانيها
نشايد بر دلت
اداركي از آن همه دلتنگي
ودنيايي كه پوچ و تار وبي رنگي
برايم ساختي افسوس
برو اما اگر روزي
به عشق آتشم سوزي
ده انگشت خود را شمع
در راهم بيفروزي
نتواني كه پاسخ گفت
جواب اين همه اشكم
برو اما اگر روزي
شوي تنها
شوي اندر عذاب سخت وجدانت
شوي آواره ومجنون
دلت آزرده وپر خون
نتواني كه پاسخ گفت
جواب اين همه عشقم
جواب اين همه اشكم
برو اما اگر روزي
به سان يك گدا مسكين
ژنده پوش و دستها چركين
شوي بدتر زآن واين
نتواني كه پاسخ گفت
جواب اين همه دردم
جواب اين همه اشكم
برو اما
خدايي هست
سرايي ديگري هم هست
كه شايد آن زمان گيرم
جواب اشك هايم را 6/8/78
برگردي اگر روزي
گمان كردي
كه اندر عهد خودماندم ؟
به آن عشقي كه كه بنيادش
درونم كاشت
بذر افشان خلقت
از زماني دور وناپيدا
مرا اينگونه مي يابي
انگار زمان هر گز نمي جنبد
شب وروز ايستا
بي هفته وبي ماه
نه فصلي آيد وسالي
نه تغييري در احوالي
وحتي گر كه عمر من
خدا ناكرده اي قرني رسد روزي
مرا اينگونه مي يابي ، مرا اينگونه مي يابي
تا مبادا كس به من گويد :
اگر آن يار را معشوق خود كردي
دلت را بي لجام آن سو رها وساده افكندي
دويدي ، خون دل خوردي
وفا كردي ، جفا ديدي
راه عاشقي در اين زمان سرد
بر تارك عصر ما شده رسمي
چرا با عشق خود ماندي ؟
منم گويم
اگر معشوق شايد
روزي برگردد
مرا آنگونه او يابد
كه عشق پاك من هر گز نمي ميرد
زمانه هم زآن
هرگز نمي كاهد
چه خود ارزانتر از ارزانترين دادي
بهاي جسم وجانت كو ؟
چه بودت آن حراج فصل بي مايه
شگفتا زآن پدر در سر
شگفتا آن برادر . جان عزيز خواهر
شگفتا مادر روشن تر از اختر
چقدر بفروختندت نازنين دختر ؟
به كمتر زآن لباسي كه به تن داري
چرا خودرا به ارزاني ترين دادي
خريدارت نما آدم
آن تحفه ي در عالم
تازه در سرش مي پرورد هر دم
كه من ز آن جنس بيهوده ضرر كردم
چه حيرانم در اين قصه
كه نامش را چه بگذارم
جان فروشي ؟
خود فروشي ؟
يا فرزند را مخفي فروشي ؟
پس چه شد آن ادعاها ؟
آن تصوّرهاي فردا
يا منم در اشتباهم
خوب ننهادم كلاهم
بر سرم قاضي براهم
نه تو آن باغ شقايق
نه تو آن انسان عاشق
نيك صادق
آن مثل در باره تو
كه خلايق هرچه لايق