عشق وجنون
چه بگم از عشـق مـن بی خـبری
بی جهت از عاشقان دل می بری
اسم تو در قلب من نقشی گرفت
گمان کـردم از همه عاشـق تری
راه آن جستم که از رنج وعذاب
تا رســیدم بسـرابـی دیگــری
کی رهایابم من از عشق وجنون
خوب می دانی که زجانم دلبری
من نه هوشیارم نه آسوده خیال
مست عشقت اما تو خیره سری
گفتـمت روزی اگـر آیـی بهـوش
بازخواهی دیدکه چشمم بر دری
نیمه جان افتاده بـی روح و رمق
انتظـــارم کـه بگـیرم شـــرری
من حبیب وتویی افسانه ی عشق
آرزو دارم بخــوابــم ســحری
4/3/88 - پارک ملت- جمیل زاده
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:8 توسط حبيب جميل زاده
|