شهریارا سخنم بشنو
دلم فسرده سخت
افسوس که دستم به عالم برزخ نمی رسد
زخاکی ام بشنو
با تو سخنی دراز دارم
تو رفتی وگمانت که درد عشق
آن بلای خانمانسوز
دیگر به سراغ کسی نمی رود
آن عذاب را کسی نمی کشد
تو رفتی ودر حسرت آن بودی
که در زمین وزمان
اشکی
از دید گان خلق
ببینی راحت روان شود
تو رفتی وسوز دلت
کسی نبود
که با آب فهم زبانه بشکند
ترسیدی از درک توده ها
که مبادا از غمت دو دل شوند
جرعه جرعه کشیدی شوکران فنا
در راه ثریای بی وفا
اما گمان کردی که در این راه پر خطر
یگانه عشق عالم بشر شوی
اما منم همدرد تو
رنجی فزونتر دیده ام
درد ی به جان کشیده ام
زعشق بی وفای دیگری
تو رفتی وعشق سبزت روئید
در کالبد روزگار تلخ
اما وا حسرتاه
عشق بنفش مرا
هیچ جنبده ای بر نتافت
ملعون کون ومکان شدم
بشنو ای همدرد وهم ناله های من
قصه ی بی رنگ عشق کذایی ام
بعد از تو
شدم آواره ی معشوق
بسان عشق عذرایی
همچون مست رویایی
جهیدم در نفس های اهورایی
گسستم از تمناهای فردایی
ولی می دانی کز ظلم جفاپیشه
چه دامی سر نوشتم بود ؟
چه افکاری کنارم بود ؟
همانگونه که با رنج وعذابت بود . من بودم
روزی از قضا معشوقه ات برگشت
که جان قربانی اش کردی
ولی افسوس
بعداز مرگ سهراب
وبی رمق از پای افتادن
چه سود از نوش دارویش
تو گفتی آمدی اما
به صد معنا نشان دادی
که غیرت تا نباشدهمدم عاشق
معنایی برای عشق هم هرگز نخواهد ماند
بنازم عزّت نفست
ای عنقای با همّت
ای سیمرغ در آفاق جان سرور
می مانی برایم تا ابد رهبر
ح_ جمیل زاده پارک ملت 9/7/88