روزگار سرد
نمی دانم چرا یارب
دلم افسرده است امروز ؟
خیال آشفته ام امروز ؟
اشکم زود می آید
همچون قطره ها از ابر می بارد
دلم تنگ است
واحساس درونم را
مرا از خویشتن بیگانه می سازد
چقدر دور وبرم انسان می بینم
ولی تنهای تنهایم
دنیا را گهی بی رنگ می بینم
روز و روزگار سرد را
تاریک می بینم
نمی دانم چرا یا رب
خنده بر لبم هرگز نمی آید ؟
شادی را نمی فهمم
معنی واژگان را
از غم واندوه در ذهن وخیالم نیست
زیبای زمانی خوب من
تشخیص می دادم
ولی اکنون چشمم
خسته از دیدن
فکرم ندارد نای فهمیدن
قلبم سرد از هر گونه
مهر وعشق ورزیدن
نمی دانم کجا تا کی
غوطه ور در این احوال خواهم بود
تلخی وشیرینی دنیا
در کامم
در مرداب روحم
همچون افسانه می ماند
نمی دانم چرا یا رب
ره از بیراه گم کردم
چرا یا رب ؟ پارک ملت 28/7/88
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 21:7 توسط حبيب جميل زاده
|