در شب زفاف تو

دلم را حجله ای روشن

ده انگشت خود را

دور تا دورش

فروزان شمع می سازم            

دوچشمم

در کف دستم نهاده

همچو دُر غلطان

برایت حروه می سازم

تو بنشین بر فراز هودج ذهنم         

تماشا کن

آسمان صاف تا چینم برایت

ستاره های مست شب بی تاب

تا زآنها مرصّع تاجی نور افشان

درخشان رنگ می سازم

زعطر آگین گلستان جهان

زیباترین گلهای تمام سال

قلبم را چه گلدانی بلورین

برایت من

سبد آذین می سازم

جانا جان من را

رخش پیما ساز بر فراز ابرها

تا که چشمان قشنگت

همه زیبایی های عالم را ببیند

برو خوش باش

برایت من

خوشی را از ذره ی باقی مانده از جانم

از کل وجودم آرزومندم

هر عاشق خوشبختی عشقش را

نخست هرچیز می داند

منم عاشق

به آن نان ونمک کزدست هم خوردیم

برو در زندگی آسوده خاطر باش

منم از آن نشاط وشادی قلبت

خوش وآسوده می گردم

منم در آن شب دیبا

ترانه ی رقص پای می سازم       31/4/88