لبخند خدا
یا حق
لبخند خدا
میخواهم گفتگوی صمیمانه ام با خدا را برایتان نقل کنم .
دیدار من بدون هیچگونه تشریفات یا تعیین وقت قبلی بود، برای اینکه خدا نه منشی دارد، نه رییس دفتر و نه حتی مکانی که نیاز به محافظ و پلیس داشته باشد.
خدا با تمام جبروتی که دارد تک و تنها ، آرام منتظر کسی بود که با او همصحبت شود.
من هم که بیشتر وقتها در این دنیا احساس تنهایی میکنم به دنبال کسی بودم که با او همصحبت شوم.
بدون هیچگونه مقدمه چینی
- گفتم : خدا سلام .
+ گفت : سلام .
- گفتم : چرا تنهایی ؟
+ گفت : بهتر است .
- گفتم : پس چرا همه موجودات را زوج آفریدی ؟
+ گفت : طبیعت آفرینش ایجاب میکند .
- گفتم : که چه میشد تنها نمانی، همصحبتی، رفیقی، همدمی برای خود جور میکردی .
+ گفت : لازم نیست، رفیق باید هم شأن باشد که وجود ندارد .
- گفتم : تو که توانایی، می آفریدی .
+ گفت : هم شأن که باشد مزاحم قدرتم میشود .
- گفتم : پس برای همین با همه ی خدایان مخالفی؟
+ گفت : خدایان باطلند و من حقم، آنها آفریده و من آفریدگارم .
- گفتم : سوالی بپرسم ناراحت نمیشوی ؟
+ گفت : بپرس .
- گفتم : تو که خالق همه ی موجوداتی، آفریدگار تو کیست ؟
+ گفت : سوال بعدی .
- گفتم : ببخشید، مثل اینکه سوال ابلهانه ای بود .
+ گفت : آره .
- گفتم : شنیدم هر کس خواسته ای از تو بخواهد به او می دهی .
+ گفت : آره .
- گفتم : میخواهم پادشاه همه ی دنیا بشوم .
+ چیزی نگفت و لبخندی زد .
- گفتم : خواسته ی ابلهانه ای بود؟
+ گفت : آره .
- گفتم : شنیدم پادشاهی همه ی پادشاهان در طول تاریخ خواسته ی تو بوده است .
+ گفت : به تو دروغ گفته اند .
- گفتم : اغلب آنها خود را سایه ی تو می دانند .
+ گفت : برای اینکه مردم را فریب دهند .
- گفتم : شیطان که آفریده توست .
+ گفت : آره .
- گفتم : شیطان گمراه کننده است .
+ گفت : ناموس خلقت اقتضا میکند و تو برای درک آن سعی نمیکنی .
- گفتم : چرا آدم ها را رنگارنگ و متفاوت خلق کرده ای ؟
+ گفت : رنگارنگ آری ولی متفاوت نیستند ، رنگ امتیاز نیست و رفتار انسان ملاک است .
- گفتم : فقر و غنا چیست ؟
+ گفت : فقر برای امتحانی آسان وغنا برای امتحانی مشکل تر است .
- گفتم : بهشت و جهنم چرا ؟
+ گفت : برای عدالت و تعادل در رفتار آدم ها .
- گفتم : فرستادگانت در طول تاریخ بشر چی؟
+ گفت : آدمیانند همانند دیگر آدم ها .
- گفتم : چرا در بین آنها زن نبوده است؟
+ گفت : سوال بعدی .
- گفتم : عقل چیست ؟
+ گفت : همان است که در هیکل تو نیست ولی به من وصل است .
- گفتم : چرا بعضی به تو ایمان دارند و بعضی دیگر نه ؟
+ گفت : که از آنان بپرس .
- گفتم : چرا بی ایمان را هدایت نمیکنی ؟
+ گفت : نمیخواهد و نمیخواهم .
- گفتم : انتهای دنیا چه وقت است ؟
+گفت: سوال بعدی .
- گفتم : در خلقت تو برتری با مرد یا زن است ؟
+گفت : برتری وجود ندارد .
- گفتم : عقیده آدم ها در نزد تو چه جایگاهی دارد ؟
+ گفت : عمل مهم است .
- گفتم : چرا دنیا را آفریدی ؟
+گفت : دوست داشتم .
- گفتم : در کرات دیگر موجودات زنده وجود دارند ؟
+ گفت : سوال بعدی .
- گفتم : چرا همه ی آدم ها به یک عقیده نیستند ؟
+ گفت : از آنها بپرس .
- گفتم : شنیدم که در روح بعضی از آدم ها حلول میکنی .
+ گفت : حلول نمیکنم .
- گفتم : آیا به بعضی قدرت اعجاز و اعمال خارقالعاده می دهی ؟
+ گفت : در زمان و مکان خاص آری .
- گفتم : آیا میشود به من هم قدرت اعجاز بدهی ؟
+ گفت : نه زمان و نه مکان اقتضا نمیکند .
- گفتم : تا به حال ناراحت شدی و گریه کردی ، یا خوشحال شدی و خندیدی ؟
+ گفت : ناراحت شدم ولی گریه نکردم ، ولی خوشحال شدم و خندیدم .
- گفتم : چرا تقسیمات جغرافیای دنیا عادلانه نیست ؟
+ گفت : عادلانه است.
- گفتم : چند درصد آدم ها طبق موازین و معیارهای آفرینش رفتار می کنند ؟
+ گفت : سوال بعدی .
- گفتم : بعضی آدم ها در دنیا خود را نمایندهی تو معرفی میکنند و به نام تو شنیع ترین کارها را انجام میدهند.
+ گفت : در حال حاضر هیچ نماینده ای در زمین ندارم .
- گفتم : پس چرا کسانی که به نام تو ظلم و ستم میکنند نابود نمیکنی ؟
+ گفت : شایسته تر آن است که مظلوم ظلم نپذیرد .
- گفتم : آیا به ظالم قدرت و دولت میدهی ؟
+ گفت : نمیدهم .
- گفتم : درمدت حیات خودم دیدم که جان بهترین ها را میگیری و بدترین ها به حیات خود ادامه می دهند.
+ گفت : سوال بعدی .
- گفتم : چرا در دنیای ما عالم بی ارزش و جاهل ارزشمند است ؟
+ گفت : دنیایی ست که خودتان ساختید .
- گفتم : ایمان به تو چه مزیتی دارد ؟
+ گفت : تعادل در رفتار .
- گفتم : از بینایی و شنوایی که به داده ای کدام مهم تر است ؟
+ گفت : آنچه را که میبینی بپذیر و آنچه را که میشنوی بیاندیش .
- گفتم : از روح خودت در ما دمیدی یعنی چه ؟
+ گفت : سوال بعدی .
- گفتم : چرا نمیتوانم تو را ببینم ؟
+ گفت : دیدن فقط با چشم نیست .
- گفتم : میگویند نسل بشر از میمون است .
+ گفت : میمون هم مخلوق من است .
- گفتم : کسی که منکرنظم دردنیاست چه دلیلی برایش بیاوریم که ایمان بیاورد تو خالق آن نظم هستی ؟
+ گفت : با هر دلیلی ایمان نمی آورد .
- گفتم : چرا آدم های احمق را نابود نمیکنی ؟
+ گفت : تا عبرت دیگران شوند .
- گفتم : ما به جبر یا به اختیار رفتار میکنیم ؟
+ گفت : اگر جبر بود سوال نمیکردی .
- گفتم :علم و دانایی ما نسبت به علم و دانایی شما چقدر است ؟
+ گفت : علم و دانایی شما میتواند بیشتر از آنچه که هست فزونی یابد .
- گفتم : آیا قدرت داری که دنیا را در یک تخم مرغی قرار بدهی؟
+ گفت : سوال بعدی .
- گفتم : کدام یک، عدالت کافر را یا ظلم مومن را ترجیح میدهی ؟
+ گفت : عدالت و ایمان را .
- گفتم : شده به کسی قدرتی بدهی که نداند؟
+ گفت : به اغلب آدم ها .
- گفتم : اگر هزار سوال احمقانه از تو میپرسیدم چه میگفتی ؟
+ گفت : باز هم میگفتم سوال بعدی
- گفتم : مرا دوست داری ؟
+ لبخند زد
پایان بخش اول
حبیب جمیل زاده
...............................................................................................................
یا حق
لبخند خدا ( بخش دوم )
برای ادامه ی گفت و گویم با خدا ، دوباره به سراغ او رفتم و به جهت اینکه در طول زندگی ام سوالات زیادی داشتم و به جواب قانع کننده ای دست نیافتم ، چاره ای نداشتم جز اینکه از خدا بپرسم .
تعدادی از آن سوالات را روی کاغذی نوشتم و یقین داشتم که تک تک آنها را خدا می دانست و خوب میدانست که بعضی از آنها بسیار گستاخانه است .
با این وجود چنان تحویلم گرفت که از خجالت خیس عرق شدم ، ولی به رو نیاوردم ، آخه فکر کردم که از مصاحبه قبلی که کلی سوالات نا مربوط و ابلهانه از او پرسیده بودم ، شاید این بار تو ذوقم بزند ، ولی این هم از تصورات واهی من بود .
به محض اینکه به رسم ادب سلام کردم ، این بار خیلی دوستانه و صمیمانه جواب داد :
+ سلام عزیزم خوش آمدید .
از جواب سلام او چنان خوشحال و آرام شدم که حس بسیار خوبی پیدا کردم .
- گفتم : مرا می شناسی ؟
+ گفت : می شناسم .
- گفتم : سوالاتی دارم که مدت هاست که ذهن مرا به خود مشغول کرده اند .
+ گفت : میدانم .
- گفتم : چرا تو می دانی و من نمیدانم ؟
+ گفت : جنس من و تو یکی نیست .
- گفتم : چرا به اندازه ای که مرا درک میکنی ، تو را درک نمیکنم ؟
+ گفت : برای اینکه درباره ی تو همه چیز را میدانم و تو نمیدانی .
- گفتم : نشانه بارز تو چیست ؟
+ گفت : رازیست ، در وجود توست .
- گفتم : آیا ملاقات با تو برای همه امکان دارد ؟
+ گفت : آری .
- گفتم : می گویند همه جا هستی .
+ گفت : هستم .
- گفتم : اگر همه ی عالم و آدم به تو کفر ورزند و از تو روی گردانند چه می کنی ؟
+ گفت : هیچ .
- گفتم : چگونه ممکن است در آن واحد همه جا را مدیریت می کنی ؟
+ گفت : وجود من اقتضا می کند .
- گفتم : چه توجیهی برای طوفان ، زلزله و بلاهای طبیعی داری ؟
+ گفت : به طبیعت واگذار کرده ام .
- گفتم : پس چرا خشونت طبیعت گاهی خانمان سوز است ؟
+ گفت : می توانید با طبیعت کنار بیایید .
- گفتم : مگر طبیعت شعور دارد ؟
+ گفت : هم شعور دارد و هم اراده .
- گفتم : فواید ستارگان و سیارات در دستگاه آفرینش چیست ؟
+ گفت : اگر تفکر و تعقل کنی خواهی فهمید .
- گفتم : چرا در هنگام خلقت انسان اول جسم او را آفریدی ؟
+ گفت : جسم ظرف و روح مظروف آن است .
- گفتم : آیا تحولات عالم رو به فنا و عدم است ؟
+ گفت : رو به تغییر است .
- گفتم : پس چرا تو تغییر نا پذیری ؟
+ گفت : لازمه تغییر نیاز است و من بی نیازم .
- گفتم : عالم کائنات به کجا در حرکت است ؟
+ گفت : راز خلقت اقتضا میکند که پاسخ این سوال باید مجهول بماند .
- گفتم : برای کهکشان مرزی وجود دارد ؟
+ گفت : بی انتهاست .
- گفتم : چرا بی انتهایی را نمی توانم تصور کنم ؟
+ گفت : اقتضای خلقت توست .
- گفتم : اگر سوال گستاخانه ای بپرسم ناراحت نمی شوی ؟
+ گفت : ناراحت نمی شوم .
- گفتم : عمر تو چقدر است ؟
+ گفت : از بی نهایت تا بی نهایت .
- گفتم : میتوانی مثالی بزنی که درک کنم ؟
+ گفت : درک نخواهی کرد .
- گفتم : برای تو خواب و بیداری معنی دارد ؟
+ گفت : معنا ندارد .
- گفتم : چرا بعضی انسان ها را زیبا و بعضی زشت آفریدی .
+ گفت : برای من همه زیبا هستند و جزئی از تابلوی آفرینش اند .
- گفتم : ولی معلولین که خانه نشینند .
+ گفت : آن بلاییست که خودتان بر سرشان بوجود آورده اید .
- گفتم : موفقیت و شکست چی ؟
+ گفت : هر دو مربوط به شماست .
- گفتم : بعضی مذاهب مزاحم رفتار انسانی اند .
+ گفت : اغلب آنها ساخته و پرداخته شماست .
- گفتم : چرا میگویند موسیقی گناه است ؟
+ گفت : گناه نیست و اولین لحن دلنواز را من آفریدم .
- گفتم : چرا بعضی دیوانگان و فرومایگان در دنیا بر ملت ها حاکمند ؟
+ گفت : هیچ مردم عاقل اجازه نمیدهند فرومایه و دیوانه ای حاکم باشد .
- گفتم : آیا در تمام دنیا این همه آشفتگی و ظلم کار ادیان تو نیست ؟
+ گفت : این ها دین من نیستند .
- گفتم : اگر باز هم پیش تو بیایم و سوالاتی داشته باشم ، مرا می پذیری ؟
+ لبخندی زد و گفت : می پذیرم .
* پایان بخش دوم *
حبیب جمیل زاده